آخرین تکه خاکم را هم بگیر
جوانانم را به زندان ها ببند
مرده ریگم را بدزد
و کتاب هایم را بسوزان
به سگ هایت در ظرف های من غذا بده
دام ترس و وحشت را بر سر بام های دهکده ام بگستر
ای دشمن انسان
سازش نمی کنم و تا پایان می جنگم.
اگر تمام شعله های چشمانم را
خاموش کنی
و تمام بوسه ها را از لبانم بزدایی
اگر فضای سرزمینم را با دشنام بیالایی
و دردهایم را فروگذاری
سکه ام را به سندان بکوبی
و خنده از چهره کودکانم بگیری
اگر هزار دیوار برافرازی
و چشم هایم را به پستی به چارمیخ بکشی
ای دشمن انسان
سازش نمی کنم
و تا پایان می جنگم
ای دشمن انسان
در بندرها، نشانه ها افراشته است
و آسمان انباشته از نشانه هاست
همه جا می بینمشان
در افق، بادبان ها را می بینم
که در اهتزازند
و جویای پیکار
کشتی های «اولیس»
از دریاهای گمشده
به سوی میهن بادبان گشوده اند
خورشید طلوع می کند
و انسان به پیش می رود
و به نام اوست که سوگند می خورم
و تا پایان می جنگم
می جنگم.
سمیح القاسم






ثبت دیدگاه