حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Sunday, 1 February , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1265 تعداد نوشته های امروز : 0×

تازه ترین مطالب

دعوی بزرگ ایران اسلامی مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان کنونی، و روی آوردن به نظام عادلانه‌ی ملّی و بین‌المللی اسلامی است دشمنِ لجوج، خبیث و متأسّفانه دارای امکانات، معارف اسلامی، معارف شیعی و معارف انقلابی را هدف قرار داده؛ باید در مقابل اینها ایستاد بدون تردید، ملّت ایران در جنگ دوازده‌روزه، به معنای واقعی کلمه، هم آمریکا را شکست داد، هم صهیونیست‌ها را اختلاف جمهوری اسلامی و آمریکا یک اختلاف تاکتیکی نیست، یک اختلاف موردی نیست، یک اختلاف ذاتی است ایران عزیز ما مظهر امید است؛ صهیونیست‌ها مأیوس‌اند علیه صهیون ملعون و آمریکای جنایتکار اتّحاد بین ملّت و دولت، بین آحاد مسئولین گوناگون نظام، بین نیروهای مسلّح و مردم، بین آحاد مردم، چیزی است که بایستی با همه‌ی وجود حفظ بشود ملّت ایران به توفیق الهی، دین خود را و دانش خود را رها نخواهد کرد و به فضل الهی و به کوری دشمن خواهیم توانست ایران را به اوج ترقّی و اوج افتخار برسانیم

ماجرای کدخدای نفوذی
16 مرداد 1400 - 6:11
شناسه : 8218
بازدید 466
4

حدود سال 1392 میلادی، اهالی آبادی «کَفَر احرار» از توابعِ لاذقیه شام، شاهد ماجرای عجیبی بودند. خورشید میل به غروب داشت که خبر آوردند: گاو معروف «ابوفارس» سَر درون خُم بزرگ و قدیمی انداخته و از قضای روزگار، کَلّه ی حیوان داخلِ آن گیر افتاده است. به رسم و آداب جاری آبادی، اوّل از همه، […]

ارسال توسط :
پ
پ


حدود سال 1392 میلادی، اهالی آبادی «کَفَر احرار» از توابعِ لاذقیه شام، شاهد ماجرای عجیبی بودند. خورشید میل به غروب داشت که خبر آوردند: گاو معروف «ابوفارس» سَر درون خُم بزرگ و قدیمی انداخته و از قضای روزگار، کَلّه ی حیوان داخلِ آن گیر افتاده است. به رسم و آداب جاری آبادی، اوّل از همه، «حسون حسون» کدخدا را خبر کردند تا چاره ای اندیشد. همزمان با کدخدا، یک لشکر از اهالی آبادی وارد باغ و حیات بزرگِ خانه ی ابوفارس شدند.
کدخدا نگاهی عاقل اندر سفیه به اطراف خود انداخت؛ با تبختر تمام به یکی از مباشرانش امر کرد فوراً قصّاب محل را حاضر کند. قصّاب از راه رسید و کدخدا دستور داد: سَرِ گاو از بدن حیوان جدا شود. آفتاب در آستانه ی غروب بود. کدخدا در حالت یک قهرمان به یکی دیگر از مباشران خود تشر زد که چرا آهنگر آبادی را خبر نکرده است! آهنگر را آوردند. کدخدا حسون فرمان داد تا با پُتک آهنگری، خُم قدیمی شکسته و کَلّه ی گاوِ قربانی آزاد شود. به همین آسانی غائله ختم و ماجرا پایان یافت. اهالی «کَفَر احرار»، از کوچک و بزرگ، و از مرد و زن، مبهوت و متحیر نظاره گر صحنه بودند.
پیر فرزانه ای که حکیم می خواندندنش، از راه رسید و شرح ماوقع شنید. چشم های ژرف بین حکیم به سمت کدخدا حسون نشانه گرفت که بر درخت تنومند کهنسالی تکیه زده بود و زار زار می گریست.
حکیم با دلی خونبار و اندوهناک به کدخدا نزدیک و علّت گریه اش را جویا شد. کدخدا حسون پاسخ داد: گریه ام برای روز و ساعتی است که حادثه ای پیش آید و من نباشم؛ آن گاه این مردم چگونه حلّ مشکل کنند و گره از کار بسته ی خویش باز؟!
حکیم اهل شهودِ آگاه از سرّ پنهانِ کدخدا، چشم در چشم های او، با نهیبی کم سابقه خطابش کرد:
جناب «حَسدای بن شمعون بن حزقل»! چگونه می توانی اشک ترّحُم تمساح جاری کنی در حالی که هم گاو (منبع ارتزاق) و هم خُم (گنج میراث) یک خانواده را به باد فنا دادی؟ کدخدا با شنیدن اسم واقعی و مخفی خود از زبان پیر فرزانه به شدّت دچار تعجّب و شوک و نیز پریشان و هراسناک شد. او دانست که اگر نام پنهان او نزد مردم «کَفَر احرار» افشا شود، ماهیت و مقاصد شوم و خیانت بار او هم برملا خواهد شد و مردم پی خواهند برد که او نه از سَر نافهمی و سوء تدبیر، بلکه عامدانه چنین جفا و خیانتی در حقّ آبادی مرتکب شده است. سحرگاه که اهالی برای اقامه ی نماز صبح، خود را به مسجد آبادی رساندند، خبر آوردند که کدخدا «حسون حسون» یا همان «حَسدای بن شمعون بن حزقل»، شبانگاه، در حالی که مردم در خواب ناز بودند، با تمام اهل و عیال و فرزندان، فرار را بر قرار ترجیح داده و از سرزمین کَفَر احرار متواری شده است.

عبدالرحمان احمدی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.