
ای دست ها
سایه ی زنجیر را
از سرزمین سبز من بردارید
و از کشتگاه ملتم
خوشه ها درو کنید
من
از آن هنگام
که طوفان های ملخ وزیدند
و خاک وطنم را گسستند
نان را در آغوش نگرفته ام
نانی که از گندم وطنم باشد
و هم وطنانم را
از آن هنگام
که توشه ام را در ساق آهویی بستند
آهویی که تمام شنزار را پیمود
و به نزدم آمد.
آنان
تیر و کمان و نیزه هایم را به زور گرفتند
و اگر چه دست هاشان
گل های خونم را چید
اما همچنان می بالم
که ریشه هایم
تیشه را در خاک وطن
به ستیز می خوانند
و خاک سبزم آواز می دهد:
ای دست ها
توده های ملخ را
از سرزمین سبز من بزدایید
که خوشه هایم
از آن منند.
معین بسیسو





ثبت دیدگاه