
خشخش – صداي پا، صداي گامهاي پنهاني، نفسهاي بريده بريده، ترسيده بود، لرزه بر اندامش افتاد. تاريكي شديد، سرماي گزنده، قلبش ايستاد.
صدا بلندتر شد، فرياد زد چه كسي آنجاست؟ به نظر حيوان بزرگي ميآمد، اما او را نديد. چند قدم روي علفها جلوتر رفت. حيوان به طرفش پريد، ايستاد. احساس كرد دو چشم در تاريكي به او خيره شده است. نفسش را در سينه حبس كرد. مدتي گذشت. به خودش دلداري داد و با ترس كنار آمد و براي دفاع از خود آماده شد. صدا آهسته شد. عبدالكريم گيج شد، چند لحظه گذشت به فكر افتاد ابوحامد را بيدار كند.
آهسته او را تكان داد، ابوحامد وحشتزده از جا پريد:
بسمالله… چه خبر شده؟
-حيوان بزرگي نزديك ماست؟
ابوحامد از جا بلند شد و به سرعت به طرف صندوق عقب ماشين رفت. ميلهي آهني را برداشت و آماده شد.
عبدالكريم گفت:
كفتار است. كفتاري بزرگ
آن را ديدي
گمان ميكنم، بوي تعفنش به مشام ميرسد.
ابوحامد چند قدم برداشت… كجاست؟
-شايد دور شده
-اگر كفتار باشد حتما برميگردد.
دو مرد ايستاده بودند يكي وحشتزده و يكي پرجرأت (به ظاهر) هر دو ناتوان. ترس شديد بر وجودشان حاكم بود.
ابوحامد كمي آب خورد و دست ترش را به صورت كشيد. عبدالكريم دست به كمر زده بود و فكر ميكرد اگر از اين مهلكه نتواند فرار كند چه ميشود؟
بنشين عبدالكريم تا فكري بكنيم. اگر حيواني كه ديدي كفتار باشد حتما برميگردد اما گر خوك يا گراز وحشي باشد فرار ميكند.
– تنها نشانهاي كه از او داريم بوي تعفن است.
دندانهاي عبدالكريم ميلرزيد. ابوحامد نميدانست لرزش دندانهايش از سرماست يا از ترس. به كلبهي هيزمي كه نزديكش بود فكر ميكرد، با خود گفت اگر آتشي روشن كنيم هم از سرما نجات پيدا ميكنيم و هم مانع نزديك شدن كفتار ميشود.
دستش را دراز كرد تا آتش را شعلهور كند اما نتوانست.
ابوحامد گفت چه ميكني؟
بهتر است آتش را شعلهور كنيم
ابوحامد گفت: نبايد آتش را مشتعل كنيم، چون يهوديان نزديك ما هستند.
عبدالكريم گفت بله درست است. خطر يهوديان بيشتر از خطر كفتار است.
كفتار از يك طرف و يهوديها از طرف ديگر، اين چه زنداني است.
ابوحامد از صندوق عقب، چادر ماشين را بيرون آورد تا آن را روي شانهي عبدالكريم بيندازد و او را كمي گرم كند.
در اين وقت صداي پايي شنيد.
عبدالكريم گفت ميشنوي؟
ابوحامد ميلهي آهني را در دستش گرفت همين طور كه به دنبال حيوان وحشي اين طرف و آن طرف را نگاه ميكرد و ميله را روي علفها ميكشيد، احساس كرد ميله به جسم سنگيني گير كرد. خواست سرش را پايين ببرد و ببيند چيست كه صدايي آمد، سرش را برگرداند. به طرف صدا حركت كرد و آن جسم را فراموش كرد.
ابوحامد همچنان كه در فكر كمين و جست و جوي حيوان مكار و بزرگ بود، چادر ماشين را روي شانهي عبدالكريم انداخت. دوباره صداي پاي حيوان وحشي به گوشش رسيد و بلافاصله ميلهي آهني را با تمام قدرت به طرف او پرتاب كرد و به او اصابت كرد. حيوان فرياد وحشتناكي كشيد و فرار كرد. با فرار او ابوحامد هم شروع به دويدن كرد.
عبدالكريم كه انتظار اين رفتار را نداشت، پرسيد: چه اتفاقي افتاده است؟
ابوحامد گفت: فرار كرد و مطمئن باش كه ديگر برنميگردد.
عبدالكريم چگونه ميتوانست مطمئن باشد كه او برنميگرد در حالي كه دفعهي قبل كه فرار كرده بود دوباره برگشته بود. اما ابوحامد به او اطمينان داد كه برنميگردد. مقداري آب خورد و دستي به صورتش كشيد. ابوحامد گفت: تا زماني كه نميتوانيم آتش روشن كنيم بهتر است در ماشين باشيم.
عبدالكريم با خودش گفت: حيوان نميتواند شيشهي ماشين را بشكند و داخل بيايد. داخل ماشين رفتند شيشه را بالا كشيدند. ابوحامد پشت فرمان نشست، مثل كسي كه ميخواهد رانندگي كند و عبدالكريم مانند يك مسافر خودش را روي صندلي پشت انداخت. هيچ كدام حرفي نميزدند گويا هر دو در تبعيدگاه به سر ميبردند و در افكار خود غرق بودند. عبدالكريم به كفتار فكر ميكرد و به ياد مهماني قبل از جنگ و صحبتهاي حاجحسين افتاد كه دربارهي كفتار ميگفت: كفتار، شكارش را از بين چهل مرد انتخاب و فقط افراد ترسو و ضعيف را شكار ميكند. به شكارش نزديك ميشود. شكار ارادهاش را از دست ميدهد و بدون اراده به دنبال كفتار ميدود. كفتار او را به غارش ميكشاند اگر ورودي غار تنگ و كوتاه باشد پيشاني مرد با سنگ برخورد ميكند و سرش را ميشكافد و خونش راه ميافتد و عقلش سرجا ميآيد و به همان جايي كه آمده برميگردد و كفتار جرأت نميكند به او نزديك شود.
در قصهها ميگويند: كفتار مردم را فقط در غارش شكار ميكند.
اما ابوحامد به كفتار فكر نميكرد.
تاريكي ميرفت سپيده سرميزد و حيوانات وحشي برميگشتند.
استعمارگران خونخوار و زمينخوار براي تصاحب زمينها بيرون ميآمدند و هر جا با مقاومت روبهرو ميشدند به روي آنها و هر عابري آتش ميگشودند.
اما عبدالكريم به چيزهاي ديگري فكر ميكرد.
با خودش ميگفت، سپيده چه موقع سرميزند كه كفتارها به پناهگاهشان برميگردند؟
از پشت شيشه به تاريكي نگاه ميكرد و خيال ميكرد آن جا تپهي سياهي است، تپهي متحركي كه مثل دو چشم گراز ميدرخشد خيال ميكرد تپهي سياه ديگري از آن سو ميآيد.
صداي قدمهاي سريعي را كه روي علفها ميدويد، شنيد.
ابوحامد احساس خستگي و چرت ميكرد. پشت فرمان ماشين سرش را به پشت صندلي تكيه داد و برخلاف ميلش خوابش برد و مثل هميشه صداي خرخرش بالا رفت.
اما عبدالكريم چشمانش را باز نگه داشته بود و از تپههاي تاريكي مراقبت ميكرد و نميتوانست از حصار تخيلاتش خارج شود.
در مثانهاش احساس فشار عجيبي داشت، آيا در را باز كند و بيرون برود؟
به ذهنش خطور كرد ابوحامد را بيدار كند.
در ماشين را باز كرد و پاي راستش را دراز كرد و منتظر ماند.
سكوت حكمفرما بود. جز صداي باد كه درختان را تكان ميداد، صدايي نبود.
از ماشين پياده شد هواي نمناك را استنشاق كرد پشت ماشين رفت.
هنوز دو قدم برنداشته بود كه پايش به چيزي گير كرد. افتاد و فريادي كشيد. نگاهش به او افتاد. ابوحامد بود. حال ديگر نفسش بند آمده بود. به هر زحمتي بود نفسش را آزاد كرد و با صداي خفهاش گفت: پيدايش كرديم، پيدايش كرديم. و بعد با هزار زحمت پايش را از چفيهي خونين او بيرون كشيد. ابوحامد سراسيمه رسيد. باورش نميشد. خدايا خدايا چه قدر دنبالش گشتيم، چه شده؟ چه بلايي بر سرت آمده است و…
او را كشان كشان داخل ماشين بردند. ناگهان صداي كفتاري سكوت نيمهجان آن جا را برهم زد و كمكم صداها بيشتر و بيشتر شد.
عبدالكريم گفت: مجبوريم آتش را روشن كنيم. ابوحامد پذيرفت و كلبهي پر از هيزمي را كه با كمي فاصله از ماشين قرار داشت با بنزين و نفت براي آتش زدن آماده كردند.
داخل ماشين نشستند، درها را بستند و آمادهي حركت شدند.
حال ديگر كفتارها كاملا نزديك شده بودند. استارت ماشين را زدند و راه افتادند. طولي نكشيد كه آتش از كلبه زبانه كشيد.
صداي انفجار بود و انبوه دود.
خشخش – صداي پا، صداي گامهاي پنهاني، نفسهاي بريده بريده، ترسيده بود، لرزه بر اندامش افتاد. تاريكي شديد، سرماي گزنده، قلبش ايستاد. صدا بلندتر شد، فرياد زد چه كسي آنجاست؟ به نظر حيوان بزرگي ميآمد، اما او را نديد. چند قدم روي علفها جلوتر رفت. حيوان به طرفش پريد، ايستاد. احساس كرد دو چشم در […]





ثبت دیدگاه