
محمود حامد
محمود رضا حامد (1360ه ـ 1941م) در شهر «صفد» فلسطین به دنیا آمد.
در پی «النكبه الفلسطینیه الاولی 1948» خانواده او مجبور به هجرت به دمشق شدند، در دمشق در رشته ادبیات لیسانس گرفت و در مدارس همان جا به تدریس پرداخت، سپس به سوریه و عربستان سعودی رفت، و در بعضی شركتهای فرانسوی به كار اداری پرداخت و در سال 1990م به دمشق برگشت و در آنجا ماند.
در حین كار در پایتخت سعودی (الریاض) با بعضی مجلات و روزنامهها همكاری میكرد و عضو اتحادیه نویسندگان و روزنامهنگاران فلسطینی بود، او سه كتاب شعر دارد.
هنگام
كه صنوبر بر كوهها بیدار میشود
بادهایی از آن میوزد، كه
سكون از آن میهراسد
و هستی، سكوت میكند
هنگام
كه صنوبر در تپهها میغرّد
این گوارایی در خونهای ماست
كه
به او آموختهاند
چگونه شمشیرها از ترس او بلرزند
و چگونه خون هزار خورشید
پاره پاره كند این دنیا را
و در یك نگاه در چشمها بدرخشد
***
چالاك
بر جسدم عبور كردند
مست شدم
من تنها راه آنها به تو هستم
و آنها به تو بازمیگردند
از جسدم میآیند
و از گوشت من و استخوان من
عبور میكنند
و من آنها را لحظه به لحظه
میپرورم
و آنها در یك لحظه بزرگ میشوند
خون من در خون آنها
خواهد جوشید
مهم نیست!
كاش خاك كفشهاشان باشم
یا
حتی اگر نباشم
***
میپرسند
از كودكی در خیمهها،
چگونه بزرگ می شود
چگونه
كودكی
با پایداری، صخره میشود
در جهنم میزید
پس از آن
با چخماق تفنگش پاسخ میدهد
چه جوانانی كه در چادرها
به پیامبری رسیدند
هنگام كه خونشان بر خاك
جاری شد
او كسی است كه
پیوسته شیر فرو میریزد
از دستانش
بر سوختهی چخماقش
میپرسند از كودكی در چادرها
كه چگونه بزرگ میشود؟
چگونه ترسیم میكند بازگشتش را
بر فصل كوچك جزوهاش
چگونه شكل میگیرد بازگشتش
در خیالات بزرگ
چگونه توضیح میدهد نقشه
هنگام كه رسم میكنند بر دیوارها آن را
كودكان
با انگشتان عشق و اندوه!
***
بازگشت به وطن
ما میآییم
نسیم خوش ما به زمین فرودگاه رسید
میپرسند
به آنها خبر دهید
تا به خاطر بسپارند
این لحظات را
پیوسته خونمان را بریزید
و خون مجروحانمان را
كه این باغها از تشنگی سنگین شدهاند
و اندوه در خونهای جاری ساكن است
پیكرهای مبارزان به خونها بخل نمیورزند
هرگز
این زخمها هستند كه به آن بخل میورزند
جاودانه
میتپد روح در اجسادمان
حتی اگر
اجسادمان را تكهتكه كنید
حتی اگر
اجسادمان را مدفون سازید
كه پایان نمیگیرد زیر خاك
زندگی كسی كه همت و بلند پروازی
او را ذبح میكند
***
ما مشتاقیم كه شیههی رعد ما را از این عذاب
رهایی بخشد
كه صبر مدت مدید در یاد خاك
باقی نخواهد ماند
و باد به ما اجازه میدهد
كه بر بالای سكوت سنگریزهها و بر
بالای ابرها بنویسیم:
هیچ باقی نمیماند جز آنچه با خط خون
بر تنپوشها نگاشته میشود.
***
جسم من مرا ترك میكند
از هر طرف بر او تنگ میگیرند
خونم مرا ترك میكند
خیابانها بر او تنگ میگیرند
برق به آشوب میكشد صدایم را
چگونه سكوت كنم
كه در درونم شیههها، شیهه میكشند.





ثبت دیدگاه